تبليغاتX
 دنیای جدید با افکار جدید
 

به بهانه قرارداد نفتی با ترکیه

به بهانه قرارداد نفتی با ترکیه

بااعتقاد به معنای جمع کردن و به هم پیوستن اجزاء در  کلمه "اقرا" در آیه شریفه اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ اینگونه می توان نتیجه گرفت که خداوند در اولین آیه از پیامبر خود می خواهد در نعمات بی شمار خالق خود یک نگاه کل نگر داشته باشدو به تمام آن چیزهایی که خداوند  آفریده یک نگاه کلی بیندازد." آفرینش را بخوان، هستی را با همه ابعادش؛ از ذره تا کهکشان، از دره تا دریا، از اوج آسمان تا اعماق زمین بخوان"

هدف از بیان این آیه شریفه این می باشد که در هر چیزی بایستی این نگاه کلی که شاید هیچی جز یک نگاه مدیر گونه نیست را داشته باشیم.به قول بزرگی زندگی یک مسابقه طولا نی نیست بلکه مسابقات کوچکی یکی پس از دیگری است.هر قرار دادی من جمله قرارداد نفتی  دارای موارد بسیاری است که تک تک آن  به خودی خود دارای اهمیت است و در حقیقت این قرارداداز بخش های کوچکی یکی پس از دیگری تشکیل شده  است.در این مجال کوتاه قصد بررسی بایدهای یک قرارداد نفتی  از لحاظ فنی را داریم و ناگفته پیداست مباحثی چون حقوقی و فرهنگی واجتماعی نیز باید مورد توجه متخصصان حوزه مربوطه قراربگیرد.

زمانی اهمیت این قرار داد ها بیش از پیش مشخص می گردد که به اعلام وزارت  نفت کشور بایستی در عرض ده سال 500 میلیارد دلار سرمایه جذب کند.پس این منبع اگر در مسیر درستی قرار بگیرد زمینه بسیار مساعدی برای پیشرفت کشور فراهم می کند.ما نزدیک به یک قرن دارای صنعت نفت هستیم اما تا قله های هدف راهی طولانی پیش رو داریم که امید است در قرار دادهای آتی به موارد زیر توجه شود تا به اهداف خود نزدیک شویم.

یکی از مهمترین ویژگی های هر قراردادی میزان سودی است که به طرفین در کوتاه مدت و بلند مدت می رسد و چون نفت از آن کل مردم جامعه ما است بایستی میزان موفقیت این قراردادها را با میزان سودی که برای کل مردم  جامعه   دارد سنجید.روی صحبت ما سودی است که به صورت غیر مستقیم عاید مردم می شود.یکی از مهمترین موارد متعهد کردن شرکت مورد قرارداد به تامین نیرو وقطعات از داخل می باشد.شهرهای مختلف ایران هر کدام دارای پتانسیل به خصوصی برای تامین قطعات بی شمار صنعت عظیم نفت وگاز هستند.به فرض اصفهان دارای قابلیت خوبی در زمینه تولید ورق آهن وفولاد وآلیاژهای مختلف دارد که می توان شرکت مورد نظر را متعهد کرد که در این شهر کارگاههایی جهت تولید "پایپ" و " ولو" و" تیوب" و... با استانداردهایی منطبق با نفت و گاز و پتروشیمی دایر کند.

یزد دارای کارگاههای مجهزی در تولید کابل است که می توان از شرکت طرف قرارداد خواست جهت تولید کابل های ابزار دقیق و برق خود با این کارگاهها قرارداد ببندد و در صورات مغایرت  استانداردهای مورد نیاز صنعت نفت را به آنها معرفی کند.

یا با توجه با اینکه اغلب پروژهای نفتی یک قسمت دریایی را  هم دارا می باشند می توان از استعداد بوشهر و بندر عباس برای ساخت شناور ویدکش های مورد نیاز پروژه  بهره گرفت.اما شاید سوال شود ساخت این کارگاهها زمان بسیاری می گیرد که برای طرفین پروژه وشرکت طرف قرارداد مرقون به فایده نباشد برای حل این مشکل هم می توان به جای یک فاز دو فاز و یا حتی سه فازرا با  آن شرکت قرارداد بست وشرکت در فازاول متعهد گردد حتی المقدور از بازار داخل اقلام خود  را تهیه کند اما درصورت نبود می توان از بازار خارج از ایران هم تهیه کند. اما در حین ساخت فاز اول زمان بسیار خوبی برای ایجاد کارگاهها در شهر های مختلف ایران دارد.به طوری که برای فاز بعدی و فازهای دیگر می بایست از این کارگاهها تامین قطعات شود.

برای تامین نیروی انسانی هم می توان تقریبا همین تاکتیک را به کار برد.در فاز اول اگر از نظر متخصص این صنعت با کمبود مواجه بودیم می توان از متخصصین دیگر کشورها استفاده کند اما با توجه به دوره های آموزشی که در حین ساخت فاز اول برقرارمی کند نیروی بسیار ماهری برای فازبعدی آماده می شوند وبا توجه به نیروی بسیار ارزان در ایران خود شرکت طرف قرارداد هم بی میل به کار گیری نیروی ایرانی نیست.اغلب جوانان ایرانی دارای تحصیلات دانشگاهی هستند منتها به خاطر نا آشنا بودن با صنعت نفت و گاز عملا از اشتغال در این صنعت بی بهره هستند که با یک دوره کوتاه مدت این قابلیت را پیدا خواهند کرد.

به دور از هرگونه تنگ نظری و منیت بایستی در حین بررسی هر قراردادی از مشاوران زبده و کار بلد بهره گرفت تا کشورمان را در رساندن به اهداف بومی سازی و صادرات قطعات و توانمندهای نفتی یاری رساند.مهم این نیست که ما چند  یا به چه مقدار قرارداد می بندیم مهم این است که ما یک قرارداد را به چه ظرافتی منعقد کنیم که  زمینه و بستر مناسبی برای ایجاد یک تحول شگرف فراهم کند.شاید حتی مجبور شویم در یک قرارداد مقداری امتیاز هم بدهیم ولی بایستی تمام سود و زیان آن و اثراتی که در جهت خودکفایی ما دارد را با هم در نظر بگیریم.


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 10:10 موضوع | لینک ثابت


تاریخ و تکرار دوباره

هگل مي‌گويد: تاريخ تکرار مي‌شود، اما درسي که همه از تاريخ مي‌گيرند، اين است که کسي از تاريخ درس نگرفت؛ اين جمله، بيش از همه شايد درباره ايران ما و به ويژه انتخابات و رخدادهاي آن مصداق دارد.

چرا مردم اين‌گونه هستند؟ زماني که آنان را به رأي دادن به کانديداي خاص ترغيب مي‌کني، دقيقا راهي عکس پيش مي‌گيرند. شايد براي درک بهتر، بايد به انتخابات در سال 76 نگاهي دوباره بيندازيم. توصيه اغلب اصحاب قدرت و شناخته شده مردم چه کسي بود و نتيجه آيا بر عکس نشد؟ در انتخابات سال 84، آيا توصيه اغلب افراد درون قدرت و بيرون از قدرت آقاي احمدي‌نژاد بود؟ چرا در صورتي که حتي کانديداهاي اصلاحات هم در دور دوم از فرد ديگر حمايت کردند، اما احمدي‌نژاد بر کرسي قدرت نشست؟ در اين مورد چندين سناريو را مي‌توان حدس زد:
يا اينکه مردم در اين احساسند که بقيه نجات آنان را نمي‌خواهند و کلا مردم به توصيه ديگران بدبين شده‌اند!
يا مردم گمان مي‌کنند خودشان در انتخاب اصلح مصلحند و توصيه هيچ کسي را بهتر از انتخاب خود نمي‌دانند!
و يا اينکه در انتخابات و با روش بد کانديداها در تبليغات آنها مورد وثوق مردم نيستند!

اين چه قصه‌اي است که اگر خاتمي، خود کانديدا باقي مي‌ماند با فاصله بسيار مي‌توانست رئيس‌جمهوري را پس بگيرد، اما با انصراف و حمايت از کانديدايي خاص و توصيه به رأي دادن به کانديداي ديگر، اميدي به رهنمون شدن تمامي آن رأي‌ها به صندوق کانديداي توصيه شده ندارد؟
آيا اين از اثرات دمکراسي است که مردم مي‌خواهند با رأي واقعي خود، افراد را برگزينند و اين‌گونه مي‌پندارند که اگر اين رأي با توصيه ديگران باشد، رأي واقعي نيست؟
عوامل بسياري مي‌توان آورد، ولي به رأي نگارنده، مهمترين عامل مي‌تواند اين باشد که پس از انقلاب ايران مردم رها شده از يوغ استبداد، فرصت رأي دادن را پيدا کردند، ولکن از ديد آنان، رأي دادن، رأي همراه با استقلال دروني است و مي‌پندارند اين رأي، متعلق به خود آنان است و اساسا در غياب احزاب قوي و روح شور و مشورت در جامعه و عادت نداشتن به کار جمعي مردم اعتقادي به توصيه‌پذيري ندارند.

هرچند گاه تحقيق را هم شامل رأي خود مي‌کنند، اما هيچ توصيه‌اي را نمي‌پذيرند و چه بسا، توصيه نتيجه عکس مي‌دهد. از اين رو، اغلب توصيه شده‌ها در انتخابات توفيقي نداشته‌اند. به قول «دورانت» تاريخ را بايد فلاسفه بنويسند و فلسفه را تاريخدانان.
هرچند مير حسين موسوي، به شکل ضمني تأييد خاتمي را گرفت، ولي خود بهتر از هر کسي ديگر مي‌داند نبايد در باد اين حمايت بخوابد و اطميناني از سرازير شدن همه آن رأي‌هايي (که رقم چشمگيري هم هست) که قرار بود در صندوق خاتمي ريخته شود، به صندوق خود داشته باشد. شايد اين از اثرات دمکراسي نوپاي ايران باشد، اما هر چه هست قصه پر غصه‌اي است


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 9:25 موضوع | لینک ثابت


اینجا سرمایه ها حراج است

اینجا سرمایه ها حراج است.

از قول يک مربی معروف گفته اند: من تعجب می‌کنم از اينها که می‌گويند فوتبال مسئله مرگ و زندگی است.فوتبال بسيار مهم تر از مرگ و زندگی است.بازی که شاید خیلی قواعد پیچیده ایی ندارد اما این قواعد را حداقل ما ثابت کردیم بلد نیستیم.

هنوزنزدیک به 3 سال  بعد از اتمام جام جهانی 2006 مردم افریقای جنوبی از دست فرانتس بکن بائر دلخورند که چرا میزبانی جام جهانی رابا لابی های خود  برای آنان به 4 سال عقب انداخت یا مطمئنا از امتیازاتی که پلاتینی برای فوتبال فرانسه به ارمغان آورده است نمی توان چشم پوشی کرد.

 

اگر چه  شاید بتوان گفت که دنیای ماشینی غرب و خاصه فوتبال هیچ سلیقه ایی و توصیه ایی  را بر نمی تابد اما به قول قانون هرمنوتیک لاجرم این انسان است که قوانین را تفسیر می کند و حداقل وارد کردن  و شرایط آن به عهده انسان است.پس این انسان است که نهایتابه اتفاقات  خط و سو می دهد.

مهندس متالورژی (از یکی از بهترین دانشگاهها) مسلط به چندین زبان زنده دنیا بهترین گلزن دنیا در کنار افتخارات کوچک و بزرگ دیگر چیزی کمی نیست که به یکباره در یک فرد جمع شود ولی خوشبختانه یا بد بختانه تمامی آنان در علی دایی جمع می شود.خوشبخت از این رو که یک ایرانی حائز آن است و بدبخت که بایستی حسرت یک سرمایه  دیگر که نوع استفاده آن را نمی دانیم را به حسرت خوردن های دیگرمان اضافه کنیم.که  اگر دردم يکي بودي چه بودي اگر غم اندکي بودي چه بودي .اگر زمانی هشدار صفایی فراهانی  در مورد بکار گیری علی دایی  ما را به تامل وادار نکرد و حکم سرمربی گری علی دایی را در فدراسیون نوشتیم   اما امروز خود به عینه می بینیم چه سرمایه ای را با دست خودمان به حراج گذاشتیم و توجه نکردیم که حقیقت چیزی نیست  که نوشته شود بلکه آن چیزی است که سعی می کند  پنهان شود.در صورتی که بسیاری از کشورها آرزوی داشتن چنین اسطوره هایی دارند که مرتب در مراسم مختلف جهانی دعوت می شوند از آنا ن به بزرگی یاد می شود و  نام بزرگ ایران در کنار آنان تکرار می شود اما ما اهمیت نمی دهیم که چرا به درستی گفته اند وقتی کمبود چیزی حس نشود ارزش آن پیدا نمی شود.زمانی مورینیو گفته بود فوتبال بسیار ساده است و کسانی که سعی می کنند آن را سخت کنند  معلوم است  آن را بلد نیستند.ما می توانستیم با فرستادن علی دایی به چند دوره مدیریت و بعد هم حمایت از او در مجامع مختلف حال او را شاید یکی از  صندلی هافدراسیون فوتبال آسیا ببینیم.آیا او از بن همام چیزی کمتر دارد؟ ایران بزرگ دارای سرمایه های گرانسنگی نه  در زیر  سنگ و شن ریزههای خاک (منظور نفت و دیگر نعمت های خدادادی )آن که در  وجود مردم آن است.ساعی ها رضا زاده ها دایی ها و مردان و زنان بزرگ دیگر نه فقط در عالم ورزش که در دنیای رنگارنگ  هنر وفرهنگ و...سرمایه های این مردم اند.به قول گابریل گارسیا مارکز نویسنده به نام امریکای جنوبی : 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.حال فدراسیون نه فوتبال که دیگر فدراسیون ها هم برنامه ایی برای استفاده بهینه از این بزرگان بکنند که البته این مستلزم یک استراتژی و رهیافت مدون  دارد.

سخن گاریسون را در مورد ایران بارها زمزمه  کنیم : که  ایران تنها مشعلدار علم خود نبود ، بلکه مشعل علم خود را به اروپا برد و آن مشعل هنوز با نوری درخشانتر می سوزد
با حمایت خود اجازه دهیم این مشعل ها  با رنگ های متنوعش  در سرتاسر عالم بدرخدشد


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 9:19 موضوع | لینک ثابت


وقتی خیلی خیلی کوچک بودم

 

گویی هر جایی می روم بایستی تبعیض باشد.حتی اینجا که محل اموزش و یادگیری است.ولی تویک فرصتی من این فاصله را از بین می برم.

این ها جملاتی بودند که وقتی تازه وارد دبستان شده بودم و برای اولین بار نگاهم به کلاسی افتاد که بعدا فهمیدم کلاس پنجم است.کلاسی که بر خلاف کلاس ما وحتی بقیه دارای پرده های زیبای مخملی ابی رنگ بود.یک رومیزی با گلهای قشنگ سرمه ایی یکی دوتا تابلو زیبای طبیعت که ادمی رو ناخوداگاه به میان طبیعت می برد.همیشه وقتی زنگ استراحت می خورد من قبل از رفتا به حیات سری به این کلاس می زدم شاید باور نکنید ولی بوی این کلاس هم با بقیه فرق داشت.

اینها تماما من رو در تصمیمم برای از بین بردن فاصله مصمم تر می کرد و هرروز نفرتم نسبت به مدیر وناظم بیشتر می شد حتی دیگه به پدر مدرسه هم سلام نمی کردم.خدا رحمتش کنه چقدر به پدرم می گفت کاوه مثله نوه من است ولی من وجودم فقط نفرت بود.اخر ما چه گناهی کرده بودیم که نباید کلاسی به زیبایی انها داشته باشیم.اخه رنگ کلاس انها هم با بقیه متفاوت بود.رنگ سبز چمنی با ان وایت برد زیبا چه هم خوانی داشت.راستش معلم انها از نظر پوشش و شیک پوشی کلی با اصغر اقای ما که قبل و بعد کلاس فقط ماشین پیکان قهوه ایی خودش را می شناخت که نکنه یک مسافر رو از دست بدهد فرق داشت.

راستش من تبحر خاصی تو از بین بردن این فاصله ها دارم.ان زمانها با سن کمم همیشه می گفتم من رو ساختن که فاصله ها رو از بین ببرم.اولین با رکه این فاصله رو کم کردم زمانی بود که من و برادرم که دوسالی از من بزرگتر بود در کنار ساحل داشتیم باشن ها قلعه می ساختیم.قلعه ان که خیلی بهتر از من بود من رو عصبانی کرد وقتی رفت که پرچمی برای قلعه اش پیدا کنه بهترین فرصت رو به من داد و من هم گوشه هایی از ساخته اش رو خراب کردم.خلاصه کتکی مفصلی خوردم ولی تو قلبم خوشحال بودم که نگذاشتم حقمم را بخورد.چون فکر می کردم از شن های که من اوردم استفاده کرده است.هر چند غروب که داشتیم رهسپار ویلا می شدیم من دیدیم سطل من سنگین است چون اصلا من سطلم رو خالی نکرده بودم و در حقیقت ایم من بودم که از شن های او استفاده کرده بودم.

اصغر اقا گفت چند تا از شما ریاضی انها ضعیف است.با توجه به اینکه من اصلا فرصت ندارم  با اقای پیام معلم کلاس پنجم صحبت کردم  تا جمعه برای شما یک کلاس تقویتی برگزار کند و ایشان هم قبول کرده است بدون وجهی این کار را انجام دهد.کلاس هم تو کلاس خودش انجام می شود.این خبر از هر خبری برای من خوشحال کننده تر بود.نه اینکه می رفتم تو کلاس بلکه می تونستم فاصله موجود را برای همیشه از بین ببرم و درس خوبی به همه از جمله مدیروناظم و....وحتی پدر مدرسه بدهم که از این به بعد همه را به یک چشم ببینند.

درتمام  مدت کلاس فقط کبریت تو جیبم را لمس می کردم انگاری داشتم مثل یک مربی که شاگردش را با ماساژ دادن برای رینگ مبارزه اماده می کند من هم ان رو برای مبارزه  با یک کلاس یا یک مدرسه اماده می کردم.

کلاس تمام شد.در جواب کوروش گفتم برو من هم تا چند دقیقه دیگه میام.چون جمعه بود و روز تعطیل همه منتظر اعلام پایان کلاس از طرف معلم بودند.تا این رو گفت همه گویی پرواز کردند غیر از من.اخه من با بقیه فرق دارم.بقیه اصلا حواسشون به حقشون نیست.ولی من نه.

به پنجره نگاه کردم ماشین معلم هم نبود.بچه ها هم که همه رفته بودند.من موندم تنها البته پدر مدرسه هم بود که داشت ان قسمت به گلها ور می رفت.رفت بالای میز کبریت رو که تاحال ماساژ می دادم فرستادم وسط رینگ شعله ایی  داشت که مطمئن بودم کسی یارای ان نیست.

از بیرون پدر مدرسه رو نگاه می کردم یهو ان ور تر نگاهم به ماشین اقای پیام افتاد.انگار اب سردی بر روی پیشانیم افتاد.اوه اوه وسط کلاس اقای پیام رفت بیرون و برگشت و بعد کوروش گفت پدر مدرسه داره ماشین اقای پیام رو جابجا می کند ولی من اصلا حواسم نبود.

یعنی اینکه معلم هنوز نرفته بلکه تو مدرسه است هنوز.

تا به در نگاه کردم معلم رو دیدم برگشتم کبریت رو دور کنم اما دیگه دیر شده بود و کبریت در وسط رینگ به شدت داشت جولان می داد.

اقای پیام خیلی با ارامش با یک ظرف اب برگشت و مسابقه کبریت و پرده رو نیمه تمام اعلام کرد.رنگ من مثله گلهای پرده قرمز قرمز بود.ابروی من هم شاید مثل ان قسمتی از پرده بود  که سوخته شده بود.

انتظارهر حرفی روداشتم الا اینکه او گفت:شاید بد نبود می گذاشتیم می سوخت چون از این پرده خسته شدیم و می خواهیم یک پرده جدید اویزان کنیم.یک لحظه گفتم این جا هم د اره نفوذ خودشان را به رخ ما یا شاید هم من تنها می کشد.

از من علت کارم رو جویا شد و من هم همه چی رو براش توضیح دادم.بعد از اینکه به تمام حرفام گوش داد داستان زیبایی کلاس را توضیح داد.اینکه همه چی از یک پنج تومانی که خودش تو کلاس پیدا می کنه و برای شوخی می گه بچه ها شما باید به وضعیت کلاس برسید و منتظر مدیر و بقیه نمانید و من از خودم شروع می کنم و این پنج تومانی من و شما هم پول بدهید.گفت اگر چه این رو برای شوخی گفتم ولی دیدم فرداش همه نفری پنج توان دادند.اصلا باورم نمی شد.رومیزی و گل و...خریدند.چند ماه بعد هم همشون به پیشنهاد یکی از بچه ها که باباش رنگ فروشی داشت پول گذاشتند و رنگ با قیمت خوبی خریدند و همان بابای ان بچه امد و مجانی رنگ کرد.

اقای پیام گفت من سه سال است تو این مدرسه و تو این کلاسم.این زیبایی نه ماله یک سال که در مدت این سه سال به وجود امده است.گفت در ابتدای هرسال من این ماجرای واقعی رو تعریف می کنم و همه ترغیب می شوند وهر ساله چیزی به این کلاس اضافه می شود.حتی تعریف کرد که خودش هم سعی می کنه هرسال خوش پوش تر و مرتب تر سر کلاس حاضر بشود.

هر چی ان بیشتر حرف می زد من بیشتر در عمل کرده خودم سکوت می کردم.ان داشت گذشته کلاس را فلش بک میزد و من فلش بک تمام کارهایی رو که در مهد کودک در مهمانی و در کنار دوستام به بهانه کم کردن فاصله ها  می کردم. وقتی من رو با ماشینش به در خانه رساند.قبل از اینکه جواب خداحافظیم رو بده گفت:به قول چارلی چاپلین سعی نکن جایی کسی رو تو این دنیا بگیری چون برای همه به اندازه کافی تو این دنیا جا هست.

این سخن اخر انگار همیشه با من است حتی حال که عمری از من گذشته است وا گوشم پر است از واژه هایی همچون بورژوا سرکیسه کنندگان و استعمارو......


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت


بازرگان استقلال پیروزی

 

                     

بازرگان  استقلال و پیروزی

استقلال به لطف بازی خوانی بهتر مربی خود ناصر عبدالهی و سماجت بازیکنان خود بازی دو بر صفر باخته را در برابر  پیروزی به تساوی دو بر دو تبدیل می کند.عقربه  ساعت نشان ازرو به پایان بودن بازی می دهد اما گویی این بازی پایانی ندارد که از این بازیهای بدون پایان در ایران زیاد است!!اینبار ابهران داور بازی  به خاطر عدم تحمل و ظرفیت چند نفر کنترل بازی از دستش خارج می شود و بخاطر عدم قانون مداری آنان بازی نیمه تمام  می ماند.

 زمانی که  شعار استقلال و پیروزی صد هزار نفر در ورزشگاه طنین انداز شد و میلیون ها  انسا ن نظاره گربازی بودند که سرانجامی نداشت.

31 دی ماه سال 1373 یکی از دلگیر ترین غروبها در ایران و ورزش ایران بود که چرا اخلاق در ایران مورد هجوم بی قانونی قرار گرفت که هر وقت قانون از ریل خودخارج شده است اولین ضربه را به اخلاق زده است.

اما این روز در تاریخ ایران ماندنی است نه بخاطر این بازی که بخاطر غروب زندگی مردی که همیشه در تاریخ ایران فروزان و درخشنده است.

بازرگان در هنگام طلوع در سیاست ایران سوت آغاز بازیی را زد که هیچگاه نتوانست سوت پایان آن را هم بزندو کنترل بازی از دست او خارج شد.و جالب اینکه در هنگام غروب خود هم شاهد بازی بودکه پایانی نداشت و باز هم بخاط عدم قانون مداری عده ایی بازی بدون نتیجه ماند.گویی این جمله هگل را معنا کرد که:

 تاریخ تکرار می شود اما درسی که همه از تاریخ می گیرند این است که هیچ کس ازتاریخ درس نگرفت.همچنان که در سال 1358 و در هنگام تسخیر سفارت امریکا به بهانه  شعار استقلال دست به چنین کاری زدند و خود را پیروز دانستند و دولت بازرگان را ناتمام گذاردند در دی 1373این طرفداران پیروزی بودند که موجب بی پایان ماندن بازی شدند.

انیشتین می گوید همه چیز بایستی ساده باشد البته نه خیلی پیش پا افتاده.دیگر سخن تحلیل حرکات فرهنگی ورزشی اجتماعی و... به خوبی به هم مریوطند.چون همگی بازیگرانی چون انسان دارند.

علی ع می فرماید مردم بیش از انکه به پدر و مادر خود شبیه باشند به زمانه خود شبیه اند.در تاریخ ما اغلب کسانی نقش داشته اند که مرد زمانه خود نبوده اندیا جلوتر از زمانه خود هستند یا عقب ترو متاسفانه اغلب برد با کسانی است که عقب ترند که مردم وصالی دیرینه با گذشته خود دارند. که چه عده ایی بنا دارند این عقب ماندگی را به قیمت زیر پا گذاشتن روی خیلی چیزها و یا پا گذاشتن روی شانه ای افراد دیگر جبران کنند.

نزدیک به بیست و پنج سال از مرگ کسی می گذرد که به قول سروش بازرگان بود اما بازرگانی نکرد.بازرگان کشور ما به مثابه بازرگان داستان مولوی بود.بازرگانی که چون عزم سفر کرد به پیش طوطی در قفس آمد و از او خواست در خواستی بکند که او از هند برایش تهیه کند.طوطی گفت هیچ تنها وصف حال مرا برای طوطیان آزاد هند تعریف کن.بازرگان چنین کرد چند طوطی از شاخه به زمین افتادند.بازرگان از سفر برگشت داستان بازگو نمود.ناگهان طوطی در قفس افتاد بازرگان درب قفس باز کرد و طوطی آزاد شد.

بازرگان ما هم چنین کرد.پیام مردم در قفس را با خود به بیرون  برد.تحصیل کرد برگشت و ملتی از قفس آزاد کرد

گناه بازرگان این بود که بیست سال از زمانه خود جلوتر یود.بازرگان ما بازرگانی کرداما جنس او مشتری نداشت و خیلی طول کشید تا جنس او مشتری پیدا کندچرا که خوب زمانی که اوجلوتر از

زمانه خود حرکت می کرد جنس او هم جلوتربود.

بازرگان بزرگی نکرد اما بزرگ ماند کوتاه امد اما کوتاهی نکرد.او حرف از مهر و محبت و دوستی زد و از جنگ و قانون گریزی گریز کرد.کمال روح ادمی در کلام انسان است و شاید این کمال را در این جمله او می توان یافت که :من به دنبال راهی می گشتم که به از طریق اسلام به مردم ایران خدمت کنم.

مردم ما  15 سال بعد از سال 1358 ثابت کردند که تفاوت چندانی نکردند وشاید خواستند به هنگام غروب این مرد بزرگ بگویند که هنوزتا تحمل یکدیگر و قانون مداری به زمان بیشتری احتیاج دارند.

بازرگان اجازه تفکر به همه داد اما چه سود که مردم اسیر احساسات  بودند.دکارت می گوید عقل در بین مردم از همه چیز بهتر تقسیم شده است.اصلاحات سخت تر از انقلاب است.اما در ان زمان همه به دنبال تغییرات سریع بودند و شاید در انتخابات هم به کسانی رای می دهند که حرف از تغییرات رادیکالی و سریع می زنند.

بازرگان در طول سیاستمداری خود رو بازی کرد و هیچگاه سیه بازی نکرد.اگر چه از نردبان او خیلی ها بالا رفتند ولی او از نردبان مقامش بالا نرفت.اونه بسان خیلی ها در زمین و هوا معلق بود و نه در دریا متلاطم غوطه ور.او در زمین سفت قدم بر می داشت شاید از همین رو با بیشترین موانع مواجه بود

مردم می خواستند به جلو بروند و برایشان مهم نبود در این میان افرادی زیر دست و پا له شوند.همچنان که در دی ماه 1373 هم عده ایی فقط به  خود فکر کردند.مردم در موج ایجاد شده می خواستند موج سواری کنند اما بازرگان سعی می کرد موج را بخواباند.اما گویی مردم از بازی لذت می برند و دوست داشتند او هم به بازی بپردازد.در میان تمامی القاب و تهمتها از جمله لیبرال و سوسیالیست و چریک پیر و...او یک انسان بود و به حرمت همه توجه داشت.

داروین می گوید ضعیف می میرد و قوی می ماند بازرگان ماند چراکه قوی بود.بازرگان قصه پر غصه مردی است که سیبل شد و بهتر از هر چیز دیگری قابل زدن بود او آماج هر حمله ایی شد چرا که همه او را می شناختند.او هم عالم بود هم سیاستمدار هم مذهبی و..  و طرفداران هر کدام از او انتظار داشتند و با خود تفکر نکردند که او یکی بیش نیست.وقتی تسخیر سفارت اتفاق افتاد او دانشجویان را بر حذر داشت اما انان توجه نداشتند و چه جالب که به قول هگل تاریخ تکرار شد و اینبار امریکاییها به سفارت ایران حمله کردنداو به قول چمران انقلاب عمیق فکری می خواست که بدون ان هیچ چیزی امکان پذیر نیست.چه بسا سالها قبل در دادگاه شاه گفت:آقایان این اخرین موردی است که شما با مخالفینی این چنین روبرو می شوید و بعد از این دیگران با شما به نحوه دیگری سخن خواهند گفت.

اهل تسامح بود اما نه تصاحب و مطلعی بود که منفعل نبود.

این جمله چه زیباست که رفتند انان که ماندند و ماندند انان که رفتند.او بعد از انقلاب دوم رفت تا برای همیشه بماند.

بازرگان به قول خودش سوار بر فولکس واگن نازک  نارنجی  که قادر به حرکت در جاده اسفالته است کار خود را در بعد از انقلاب اغاز کرد ولی در هواپیما برای همیشه از کنار ما رفت.گویی در لحظه اخر می خواست ایران را از بالا ببیند.و پیام مردم ورزشگاه این بود ما هنوز هم سوار بر موجیم.

همچنان که  دهداری را در بیست و شش اسفند سال 67 با ان الفاظ زیبا!!!!

طرد  کردند اما حال در بین همه مردم به مرد اخلاق لقب گرفته است بازرگان را  هم به ان شکل بدرقه کردند اما حال او در دل همه قرار دارد.

فوتبال داستان مرگ و زندگی نیست بلکه بالاتر از ان است


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


ملت قهرمان پرور ایران!!!

ملت قهرمان پرور ایران!!!!!!!!

کشور ایران سرزمینی  بکر و مستعد برای پرورش قهرمان و نماد های قدرت و فرزانگی مطلق هستند انسانهایی چون آرش کماندار کاوه اهنگر رستم دستان و…محصول این کمال گرایی و مطلق نگری ما هستند.انسانها در دید ما یا خوب مطلقند یا بد مطلق.ما همیشه به دنبال قهرمانیم امید داریم شخصی پدید بیاید و تمامی قصور و کوتاهی های ما بپوشاند مشکلاتمان را حل کند و ما را به سر منزل مقصود برساند.

اما باید براستی دانست قهرمان واقعی وجود ندارد قهرمان مردمند حرکات و گفتار انان است.کمال مطلق مختص ذات اقدس الهی است .در هر انتخابی بایستی به این واقف بود که براستی بدون کمک و یاری یکدیگر هیچ قهرمانی متولد نمی شود.

در ابتدا بایستی عادت به پرسش کنیم و به قول انیشتین هر چیزی را سوال کنیم. وقتی یاد بگیریم سوال کنیم این بدین معناست که شک داریم و وقتی شک به میان امد ان وقت مطلق نگری به چالش کشیده می شود.شکسپیر می گوید ما هیچگاه نی توانیم بهترین تصمیم را بگیریم ما تنها تصمیمی را می گیریم که فکر می کنیم بهترین است.با توجه به اهمیت پرسش و پرسش گری بود که خاتمی بحث پرسش مهر را مطرح کرد.ما بدانیم که اگر به امید قهرمان نشسته ایم که تمامی مشکلات ما را حل کند در ارزویی عبثیم که قهرمان خود ماییم.ایرانیان دارای حس کمال گرایی یعنی که از هر چیزی بیشترین انتظار  را دارند  باید بدانند نه مشکلات یک شبه و نه توسط یک فرد قابل حل شدن است.اگر ما به این عیب خود به دور از هر حب و بغضی بیندیشیم ان وقت می بینیم خیلی از حرکات و رفتارهای ما قابل بررسی و توجیه است.من همیشه اعتقاد دارم که حرکات و سکنات ما به مانند یک تابع ریاضی است که نشان از هارمونی داشتن ان است.اگر ما نمی توانیم در قالب کار گروهی قرار بگیریم فعالیت گروهی انجام دهیم از همین دید کمال گرایی مااست.ما از مدیرمان همیشه یک انسان کامل انتظارداریم حال اگر نبود که طبیعتا هم نیست ان وقت تمکین نمی کنیم از دستورات سر باز می زنیم و علم جدایی بلند می کنیم.نگاهی به امار ورزشی ما بیندازید ما در ورزشهایی گروهی چه حرفی برای گفتن داریم.در ورزشهای انفرادی چی؟چرا نمی توانیم موفقیت های ورزش های انفرادی را در ورزش های گروهی تکرار کنیم.نگاهی به امار دسته ها و تکیه های مذهبی بزنید هر سال تعداد انان دو برابر می شود ایا این نشان از اقبال بیشتر مردم است؟شاید ولی خوب است نگاهی به امار تعدادافراد دسته ها در هر سال بزنید.خیلی از دسته های جدید محصول تفرق و تیکه شدن دسته های قبلی است که حاضر به تحمل یکدیگر نبودند.ما بیش از سیصد حزب داریم و. هر سال بیشتر هم می شونداگر امار دقیقی گرفته شود شاید به همان نتیجه تکیهای مذهبی برسیم.

تا زمانی که از من نگذریم و به ما نرسیم هیچ چیزی عوض نخواهد شد.تا زمانی که به این باور نرسیم که برای بالا بردن راندمان کار گروه دسته تیم و...ما بایستی به کار گروهی بپردازیم و از حرکات انارشیستی فاصله بگیریم موفقیت به ما روی نشان نخواهد داد.

ریس مدیر و ...به مانند ما است که بایستی از او تمکین کرد که او بدون کمک ما نمی تواند کار زیادی انجام دهد

قهرمان واقعی مردمند و این قهرمانان در بستر قانون شکل می گیرند


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


ما و یک سیستم پروسسی

 

در یک فیلد هیدرو کربنی چاههای نفتی یا گازی با فاصله بسیار کم از یکدیگر و در عمق 3000یا 4000 متری از زمین قرار دارند.بعد از آنکه چاه حفر شد هر کدام با فشار بالا می آیند رهسپار سیستم می شوند در یک منیفلد قرار می گیرند و سپس راهی دیار خشکی می گردند.

ما انسانها همچون این چاه ها هر کدام در اقلیمی گنجیده ایم.در یک فیلدی به نام زمین.هر اقلیمی  برای خودش یک سری مشخصات دارد .ما انسانها در تاریکی مطلق قرار داریم.به واسطه قدرت و فشار مثبتی که از طریق دین دریافت کرده ایم از این تاریکی و ظلمات رها می شویم.هر اقلیم فشار مخصوص و به طبع آن دین مخصوص به خود دارد.ما همه در نهایت به بالا می آییم و همچون گاز ها که در نهایت در یک منیفلد هم فشار و هم دما می شوند ما هم در نهایت یکی می شویم و چون گاز ها به دیار دیگر رخت سفر می بندیم.آیا تفاوتی داشت که ما در کدام چاه و با کدام مشخصات بودیم.مهم این است که اگر ما بتوانیم از آن تاریکی رها شویم در نهایت یکی می شویم.

زندگی ما هم براحتی توسط یک سیستم پروسسی قابل شبیه سازی است.ما بایستی سعی کنیم همچون چوک ولول باشیم که فشار سیستم را بشکنیم.ما نبایستی آن فشاری که به خود ما وارد می شود را عینا به سیستم وارد کنیم بلکه می باید  مثل یک دمپر و یا چوک ولول خفه کنیم و کاهش دهیم.

آدمها شبیه یک درام هستند تا یک فشاری را می توانند تحمل کنند اما زمانی که فشار وارده بیشتر شود دیگر توان تحمل ندارند و سعی می کنند این فشار زیادی را به طریقی خارج کنند. این کار از طریق پی اس وی انجام می گردد.انسانها هم همینگونه هستند این فشار زیادی را یا از طریق زبان و یا حرکات خارج می کنند.باید اجازه داد تا این فشار زیادی خارج شود و به محض رسیدن به فشار ایده ال سیستم به حالت اولیه بر می گردد. ما بایستی سعی کنیم در این دنیای رنگ به رنگ مثل یک

                                    Oily water treatment   

 باشیم که سعی می کند آلودگی سیستم را بگیردیا  مثل یک لیفت پمپی باشیم که چون اب سردی بر آتش محیط عمل می کند.اما باید این را هم بدانیم که تمام گاز ها هنگام گذار از این قسمت و رفتن به دیار دیگر  در آنجا همه به یک مسیر گام بر نمی دارند.بعضی ها فقط بدرد سوختن می خورند بعضی ها دوباره به دیار دیگر  صادر می شوند و  بعضی هم البته در فضا رها می شوند که البته تعدادکمی این شانس را پیدا می کنند.ادامه دارد...


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 7:20 موضوع | لینک ثابت


فقط با یقین می توان پیروز شد

با هر قطاری نمی توان به خط پایان رسید

قطار ایستگاه به ایستگاه حرکت می کند وایستگاههایی که در نگاه اول بسیار متفاوتند ولی براستی هیچ تفاوتی ندارند.از حال دیگر رقبا اطلاعی ندارم شاید جلوترند شاید هم عقب تر .اوایل مسابقه خیلی دوست داشتم بدانم بقیه رقبا در چه وضعیتی هستند اما حالا دیگر آن حس را ندارم نه اینکه انگیزه ام را از دست داشته باشم بلکه می خواهم خیلی با آرامش مسابقه بدهم .جالبه بدانید شرایط این مسابقه با مسابقات دیگر بسیار متفاوت است و هر کسی زودتر برسد الزاما برنده نیست شاید باور نکنید ولی هنوز شرایط و مشخصات برنده تعریف نشده است فقط و فقط یک سری حدس و گمانهایی است می دانید که این حدس و شایعات در زمانی که ما منتظریم و انتظار می کشیم بیشتر می شود.انگار خلاقیت ما در زمان انتظار گل می کنند.اول می گفتند هر کی زودتر برسد برنده است من هم همیشه رد رقبا را می گرفتم با بی سیم وتلفن و هرچی بگویید ولی بعد فهمیدیم شایعه بوده است.دیگه نمی خواهم به حرف این و ان توجه کنم مگر اینکه از کمیته مسابقات چیزی اعلام بشود که ان هم به نظر می رسد تا به خط آخر نرسیم غیر ممکن است.سوخت قطارم رو به ته کشیدن است باید حواسم باشد ایستگاه بعدی سوخت تهیه کنم.اینجا هر قطاری سوخت به خصوصی برای خودش دارد.سوخت قطار من کاغذ مرغوب به همراه کمی جوهر که چاشنی آن است.البته بعضی این بین راهیها هم سوخت به ما می دهند یعنی می فروشند منتها بگیر نگیر دارد بعضی از آنها عالی هستند سرعت شما را چند برابر می کنند اما خدا نکند نا مرغوب باشد یا اینکه به موتور قطار شما نسازد آن وقت زمان بسیاری رااز دست می دهی شاید هم هیچ وقت دیگه نتوانی به شرایط قبل برگردی.اما من عاشق ریسکم به قول این جمله که هر وقتی همه چی مهمه در واقع هیچی مهم نیست ودر مسابقه ما برنده شدن به عوامل زیادی بستگی دارد در نتیجه نباید هیچ کدامشان را جدی گرفت.بناپارت می گوید از یک چیز باید ترسید و آن هم ترس است.مثلا شنیدم یکی از شرکت کنندگا ن سوخت قطارش را عوض کرده است یعنی از وقتی که قطارش را عوض کرد سوخت آن هم را عوض کرد قطار عوض کردن واقعا جسارت می خواهد که آن را داشت.یادم رفت به شما بگویم ما می تونیم هر وقت خواستیم قطار مان را عوض کنیم اما این مهم است که قطاری که شما انتخاب می کنید می تواند تو ریلی که شما دارید حرکت می کنید حرکت کند یا خیر.یعنی برای این ریل ساخته شده است یا نه.سوخت آن در مسیرهای شما پیدا می شود یا خیر و اصلا مهمترین چیز این است که خود قطار شما را می تواند تحمل کند .تعداد افراد کمی هستند که تا بحال قطارشان را عوض کردند حتما می پرسد چرا؟بدلیل اینکه شما به این ریل عادت کرده اید حالا اگر قطارشما نتواند تو این ریل حرکت کند یا اینکه برای این ریل ساخته نشده باشد چی؟نپرسید که خوب قبل از خرید بروشور و کاتالوگ قطار را بخوانید و یکی که با شرایط شما منطبق است را انتخاب کنید چرا که خودتان بهتر می دانید همیشه در عمل است که عیارآن نمایان می شود.

مدتهاست که دیگه به زود رسیدن فکر نمی کنم می خواهم مسایل دیگر را اهمیت بدهم به قول جمله ای که می گوید لذت سفر در خود سفر است لذت مسابقه هم در خط پایان نیست که در طول مسیر است.

در ایستگاه بعدی هم باید یکی دیگر از کابین ها را از دور خارج کنم و وسایل آن را به کابین دیگر منتقل کنم.وقتی کابینی مستهلک می شودباید از دور خارج شود .وسایل آن را هم آنهایی که ارزشش رادارند به کابین های دیگر و در غیر اینصورت در جایی تخلیه می کنی و به افراد دیگر که به درد آنها می خورد می دهی .باز هم یادم رفت که به شما بگویم یکی دیگر از احتمالات برای انتخاب فرد برنده در همین اجناسی است که شما در کابین خود نگه می دارید و به خط پایان می برید یعنی این اجناس در آنجا ارزش گذاری می شوند و فرد برنده انتخاب می شود.نمی دانم بالاخره این هم یکی از احتمالات است.البته شما پول خرید این اجناس را هم از طریق جابجا کردن کالاها در بین ایستگاهها بدست می آورید.یعنی شما باید ضمن اینکه کالاهایی را برای مردم جابجا می کنید با پولی که بدست می آورید اجناس باارزشی را هم خریداری کنید و برای خود نگه دارید و حتما مقداری را هم پس انداز کنید و تازه باید حواستان به زمان هم باشد.گفتم که این مسابقه عجیب و غریبی است با هزاران شرایط.

از کنار قبرستان رد می شوم چقدر از این آدمها حتی برای یکبار هم که شده است سوار قطار نشده اند برای اینکه سوار قطار شوی احتیاج به پول یا فرصت و ...نداری فقط احتیاج به کمی گستاخی داری که آن هم تعداد کمی از ما داریم.

دارم به بیرون نگاه می کنم اریک را می بینم با همان قطار آبی رنگ از رنگ و رو رفته همه به او می گفتیم با آن چهارتا ایستگاه هم نمی توانی بری ولی چقدر محکم واستواربا آن حرکت می کندهمیشه می گفت من به آن قطار یقین دارم حتی اگر پیروز هم نشوم با فکر پیروزی مسابقه می دهم بر عکس الکس که همیشه حرف از شکست می زد و علی رغم قطار خوبی که دارد خبر دارم که ایستگاه به ایستگاه وقت زیادی را صرف تعمیر و ترمیم قطارش می کند.

دارم به ایستگاه نزدیک میشوم ایستگاهی که به قول اندریاس مردمش خیلی بددهن و عصبانی هستند.اما راستش من قضاوتهای مردم اهمیت نمی دهم چون قضاوت کار ما آدمها نیست مثلا اکر سوخت خوبی به قطارم بدهند بهترینند و اگر برعکس و سوخت قطار من را نداشته باشند آن وقت از آنها غولی می سازم یکی نیست بپرسد اگر سوخت قطار شما اینجا پیدا نمی شود مقصر این بنده خداها که نیستند مقصر شماهستی که اینجا آمدی می خواستی مسیری را پیدا کنی که سوخت هم پیدا بشود.ولی چه کنم که عده ایی حق و حقوقی بیشتر از بقیه برای خودشان متصورند.

در ایستگاه بعدی باید من ابتدا بارم را تخلیه کنم که آن هم چندتا قبر است که از ایستگاه قبلی آورده ام.دل من برای آنها می سوزد چرا که این بنده خداها قبل از رسیدن به مقصد اجل به سراغشان آمده است و مجبورند بقیه راه را سوارقطار شوند و یک مسیر را طی کنند تا به محلی برسند که بایستی خاک شوند .خودمانیم اینجوری هم سخت است ای کاش ما وقتی اجل به سراغمان بیاد که در مقصد باشیم.

کم کم دارم به ایستگاه نزدیک می شوم اینجا واقعا سرسبز است و بیرون یک عده دارند برای من دست تکان می دهند و تشویقم می کنند و می گویند برو که تو اولی ولی من جدی نمی گیرم چون احتمالا همین را هم به رقیبهای من هم می گویند.اما همیشه هم برخوردها اینگونه نیست بعضی اوقات با سنگ و اشیایی که به شیشه پرتاب می کنند از شما استقبال می شود.البته بعضی ها هم هستند که مسیر هایی را انتخاب می کنند که از میان کارخانجات عبور می کند و به طبع آن ادم کمتری می بینند ولی من عبور از سبزه ها را با تمام برخورد های آن ترجیح می دهم تاعبور از میان آهن ها که هیچ چیزی جز افسردگی برای ما همراه ندارد.

در ایستگاه نگه می دارم و حالا فرصتی است تا دستی به قطارم بکشم.ما قبل از مسابقه چندین کلاس آموزشی گذراندیم اگر چه خیلی از آنها بدرد نمی خورد ولی خوب حداقل می تونم الان قطارم را سرویس کنم.باید ترو تمیزش هم بکنم نه اینکه بقیه به به و چه چه کنند بلکه خودم لذت ببرم.واقعا قطار خوبی است ولی خیلی دیگه همراه من نیست چونکه من تصمیمم را گرفته ام و می خواهم قطارم را عوض کنم و قطار ایده ال راهم انتخاب کرده ام.منتها مشکل در یک قانون نانوشته است.یادتان هست به شما گفتم افراد هرزگاهی کابین های مستهلک را از دور خارج می کنند حالا اینگونه جا افتاده است که هر کسی که می خواهد قطارش را عوض کند باید قطار جایگزین کابینی برابر با قطار فعلی داشته باشد.نمی دانم از این قوانین بی در و پیکر چه باید کرد.اما من که می دانم چکار کنم باید اهمیت نداد راستش من خیلی وقت است که اهمیت نمی دهم برای همین هم تصمیم خودم را گرفتم و در ایستگاه بعدی آن را جایگزین می کنم.هرچند من از آن فقط یک بروشور خوانده ام ولی یقین دارم که در ریل هایی که من انتخاب می کنم قدرت و سرعت خوبی دارد.

باید حواسم را جمع کنم چون همیشه در این ایستگاه ها عده ایی هستند که می خواهند سوار قطار بشوند اما هر کسی را نمی توان سوار کرد همراه من قطارم است و بس.

به نقشه نگاه می کنم و ریل دلخواه را انتخاب می کنم باید خیلی دقت کنی در انتخاب ریل ها اشتبا ه نکنی چرا که احتمال دارد برخورد بین ریل ها و قطار ها پدید بیاید آنوقت احتمال رخ دادن یک فاجعه است.یا اینکه پشت سر قطار دیگر قرار بگیری آنوقت باید منتظر بمانی تا ریل بعدی که فرصت سبقت را پیدا کنی آن هم اگر شانس بیاری و ریل بعدی سریع جلو رو ی شما سبز شود.

البته بعضی افراد هستند که به جای اینکه قطار را عوض کنند ریل ها را عوض می کنند یعنی از یک قسمت به بعد نوع انتخاب ریل ها و شرایط آن را عوض می کنند ولی من به انتخاب ریل های خود یقین دارم و مطمن هستم با انتخاب همان قطار می توانم به برنده شدن دلخوش کنم.برنده شدن نه اینکه زود برسم بلکه از سفر لذت ببرم اگر شما خیلی هم زود برسی یعنی اینکه زیباییها را خوب ندیدی.

باید چراغ جلوی قطار راهم عوض کنم چراکه در نشان دادن جلو کمی مشکل دارد ولی البته خیلی هم احتیاج نیست وقتی شما روی ریل قرارداری با یک قطار مطمن آنوقت می توانی خیالت را راحت کنی که به این راحتی شما منحرف نمی شوید.

دارم رد می شوم و تعدادی ماشین پشت حفاظ ایستاده اند تا من و قطارم رد شویم.این صحنه ها را اصلا دوست ندارم چون نمی خواهم یک عده بایستند تا من رد شوم هرچند زمانی هم بوده است که من ایستاده ام و بقیه رد شده اند.

جلو دارم یک سری موانع می بینم اما می دانم چگونه باید با آنها برخورد کرد.چه نسیم خنکی از پنجره وارد حریم قطارم می شود چه قدر لذت بخش است مخصوصا زمانی که پیام صلح پرندگان هم روی آن سوار است.....

ادامه دارد


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت


چتر بازی که عاشق اسمان بود

 

 

چتر بازی که عاشق آسمان بود

 

 

همه آرام و بی صدا تو هلی کوپتر نشسته اند .وقتی می دانیم چند دقیقه دیگه باید بپریم پایین  آن وقت همه آرام می نشینیم حتی شیطون ترین و شلوغ ترینمان.اما باید اقرار کنم عده ای فرق می کنند .چند نفری حالت تهوع دارند آخه همه ظرفیت بالا آمدن را ندارند.البته یک عد ه ای همه به لطف قرص و دارو خودشون را آرام نگه داشته اند ولی من هیچ وقت از قرصهای مسکن خوشم نمیامد راستش از هیچ مسکنی خوشم نمیاد چون به نظرم دارند من رو فریب می دهند.اولین نفر که باید پایین بپره آرش است.همیشه آدمهایی که قوی تر هستند اولین نفر برای چنین فرود هایی هستند البته خوب اون اولین نفری هم بود که سوار هلی کوپتر شده بود .پرید پایین و هنوز چند متری از هواپیما دور نشده بود که چترش را باز کرد و آرام و آرام به سمت زمین رفت- بعدی .وقتی این کلمه از لیدر شنیده شد کوروش هم حرکت آرتین را تکرار کرد دقیقا شبیه به حرکتی که آرش کرده بود .برای من سواله که اینها چرا این قدر راحت دل از اینجا می کنند و پایین می پرند نه انگار که چقدر زحمت کشیده اند تا به اینجا رسیده اند .یادم میاد چقدر موانع و تمرینات بدنی و ذهنی انجام دادیم تا تونستیم به اینجا برسیم.کنار من سیاوش نشسته بود بش گفتم سیاوش میای نپریم پایین و دبه در بیاریم تا چند لحظه بیشتر در هلی کوپتر باشیم و آسمون را ببینیم .سریع و مصمم جواب داد نه.وقتی کسی سریع و صریح  جواب می ده آدم می دونه طرف تصمیمش را گرفته ولی وقتی با طمانینه جواب می ده می شه گفت هنوز می شه نظرش را عوض کرد سیاوش با اینکه نظرش را صریح گفت ولی چون موندن تو آسمون ارزشش را  داشت  وتازه دو نفری خیلی بهتر از یک نفری است بش گفتم ارزشش را دارد گفت پسر مگه دیوونه ای حاضری چند روز بیشتر تو اسارت پادگان بمونی ولی چند لحظه بیشتر تو آسمون باشی و اگه الان تمکین نکنیم و با چتر پایین نپریم اضافه خدمت می خوریم .نمی دونم چرا وقتی سیاوش کلمه پادگان را به زبون آورد ناخودآگاه یاد کیارش در پادگان افتادم.آن روز فرمانده گروهان ما را جمع کرد و گفت می خواهیم یک مراسم چتر بازی داشته باشیم .هر که می خواهد اسمش را به من بگه تا یادداشت کنم اما فقط امروز را وقت دارید چون بایستی اسامی رد شود .من از کودکی عاشق چتر بازی بودم اما چه کنم که این ترس لعنتی همیشه با من بود .کیارش اسمش را نوشت ولی من نتونستم هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم .واقعا معلم کلاس اولمون آقای دانش حرف خوبی می زد و می گفت از همین حالا هدفتان را مشخص کنید و سعی کنید به آن برسید یا حداقل قدم در راه آن بگذارید در فردا روز خبری نیست درآینده شما فقط ترس است که بدست می آورید یا حداقل در کنار چیزهایی که بدست می آورید مانع بزرگی به نام ترس هم وارد شما می شود .آرش پسر خالم از همون موقعه شروع کرد او عاشق نقاشی بود و این قدر خط خطی کرد و مسخره کردن مار ا بی جواب گذاشت تا حالا برای خودش کسی شده است .این مهم نیست که ما چقدر حرفهای خوب شنیده باشیم مهم اینه که یک حرف را چقدر خوب شنیده باشیم .البته من هم از کوچیکی سعی در تمرین کردن داشتم مثلا از پله پنجم یا ششم پایین می پریدم یا از دیوار پارکینگ و...اما همیشه مورد شماتت پدر و مادر قرار می گرفتم ومن هم  همیشه آنها را مقصر قلمداد می کردم .اینبار هم که ترس نگذاشت اسمم را وارد کنم آنها را مقصر قلمداد کردم تا اینکه نا خودآگاه تو یک کتاب این جمله ژان پل سارتر را دیدم که اگر کسی معلول هم به دنیا بیاد ولی قهرمان المپیک نشود هیچ کس به غیر از خودش مقصر نیست .من واقعا تصمیم خودم را گرفته بودم که در چتر بازی شرکت کنم و چقدر اصل پذیرفته شده ایی است که وقتی تو اراده می کنی کاری را انجام بدهی شرایط آن هم مهیا می شه و این کیارش بود که گفت بخاطر عروسی برادرش نمی خواد تو چتر بازی شرکت کند و می خواد بره مرخصی و از من در خواست کرد که بجای او شرکت کنم .با شنیدن کلمه امین از جا پریدم .اصلا یک لحظه از یاد برده بودم که وسط آسمونم .چقدر عجیبه تا قبل از اینکه به آسمون برسم چقدر براش زحمت کشیدم و چقدر در موردش فکر کردم اما حالا که به هدف خودم رسیدم نه انگار که که برای من تفاوتی دارد .همش در جایی دیگه سیر می کنم .از پنجره به آسمون نگاه می کنم .آبی آبی یکدست یکدست .ولی تو زمین همه رنگی هست .یادمه آقای دانش معلم کلاس اول از ما خواست که طبیعت را  نقاشی کنیم  من رنگ سفید را سرتاسر تابلو ریختم  و آقای دانش در جواب مسخره کردن دیگر بچه ها جواب  داد رنگ سفید یعنی از تمام رنگها به یک اندازه و رنگ سیاه یعنی بی رنگی . پس سروش یک جوری اعتدال را داره می بینه و تابلوش داره این را می گه.احساس می کنم در زندگی هیچ معلمی به خوبی آقای دانش نداشتم شایدم هم من هیچ وقت به اندازه سال اول مدرسه انگیزه یادگیری نداشتم.شاید هم این شانس آقای دانش بود که اولین معلم من باشه و کلمات او اولین کلمات نقش بسته تو ذهن من باشد.

شاپور، نوبت توست.آن هم بعد از کمی سبک و سنگین کردن پرید.لیدرقبل از اینکه کسی به پایین بپره با قسمت کنترل تو زمین هماهنگی می کند.البته خوب درست هم هست چون برای ورود به هر جایی باید از آنجا اجازه گرفت اما جالبه ما برای ورود به آسمون بازهم از زمین اجازه گرفتیم .از پنجره نیم نگاهی به زمین می کنم ولی از اینجا زمین چقدر قشنگه به قول آقای دانش بچه ها یادتون نره اگه رفتید با لا همیشه یادتون باشه به پایین نگاه کنید و سربه زیر باشید.ولی چه می شود کرد همه دوست دارند با لا برندوبالا نگاه کنند .مثلا همین دختر داییم برای بچه کوچکش یک کالاسکه خریده و خودش چرخهاش را بالا آورده به ارتفاع خودش و در جواب ما می گه بچه من چه گناهی کرده که همش باید پاو زمین را  ببینه .می خواهم از همین کوچیکی یاد بگیره که بالا را ببینه دقیقا همان چیزی که ما بزرگترها می بینیم.چرا که نمی خواهم عقده ایی بار بیاد.یا اینکه  هیچ کس نمی گه می خواهم مقنی یا چاه کن بشم ولی در عوض همه می خواهند خلبان بشوند همه دوست دارند نهایت آسمان را ببینند .اما کمتر کسی است که بخواهد نهایت زمین را ببیند .تو کتاب فیزیک می خوندم که خورشید هم شاید نیروش رااز زمین می گیرد وقتی انسان اشرف مخلوقات در زمین ساکن است حتما دلیلی  داشته دیگه .نمی دونم این افکار و شک و تردید ها زحماتی را که برای رسیدن به هدفم داشتم بی معنا می کند اصلا ارزشش را داشت این قدر زحمت بکشم تا به اینجا برسم؟در همین لحظه فکر دیگر به ذهنم خطور کردکه حتما ارزشش را داشت چرا که من عاشق پرواز بودم و هر طوری بود می خواستم به آن برسم برای آدم عاشق دلیل و تئوری و منطق  نمی تونه مانع باشد.واقعا دستش درد نکنه که این فکر به موقع آرومم کرد.آخه من از کوچیکی با افکار درونم مشورت می کنم.با هم جلسه می ذاریم و هر کی با یقین بیشتری حرف بزنه می تونه حرفش را به کرسی بشونه .حالا دیگه کم کم نوبت من است.چقدر خوب بود قبل از هر سقوطی آدم را مطلع می کردند چون حداقل با یک آمادگی قبلی این کار می کرد.وقتی به هدفت نرسیدی فقط به این فکر می کنی که چطور به آن برسی و اصلا به این فکر نمی کنی که زمانی بایستی ازآن جدا باشی .نمی دونم شاید اگر این فکر را می کردیم دیگر برای رسیدن به آن تلاشی نمی کردیم.به لبه هلی کوپتر می روم و آماده دراپ می شوم و قبل از اینکه فرمان دراپ را بگیرم به پایین می پرم .چون همیشه دوست دارم قبل از اینکه زمان جدایی برسدخودم جدا شم.وقت من هم سر آمده و آسمون هم دیگه حال و حوصله تحمل من را نداره.حالا در آسمونم و به سرعت دارم پاییم می رم و واقعا دلهره آور است.دکمه باز شدن چتر را فشار می دم و چتر باز می شود واقعا چترچیز خوبیه .

چتر تمام بالای سرمن را پوشانده است و انگار که دستام را گرفته و راحت داره من رو میاره پایین . البته از این چترها بعضی مواقع تو زمین هم استفاده می شود مثل لندینگ هواپیما.وقتی نگاه می کنیم همه به یک چتری وصل شده اند.

از این بالا آسمون چقدر قشنگه انگار که واقعا تا از چیزی فاصله نگیری زیباییها آن را نمی توانی ببینی .مثلا دیدی وقتی  زل می زنی به تابلو نقاشی چیزی از ظرافت آن نمی فهمی ولی وقتی فاصله می گیری چقدر خودش را بهتر نشان می دهد.من هم به تابلوی زمین نگاه می کنم.حالا به انتخاب خود تبریک می گم که عاشق آسمون بودم و جای امیر خالی .آخه آن عاشق رسیدن به ته آب بود.مثلا از کوچیکی یادمه وقتی می رفتیم استخر سعی می کرد تا ته آن بره و همیشه سعی می کرد استخر های جدید را امتحان کند.حالا هم تازگی شنیدم که عضو یک گروه غواصی است و قرار است برند خلیج فارس و لوله های نفتی را ته دریا کار بذارند.بالاخره هر کسی عاشق چیزیه تو این دنیا و آن معشوقه که به آدمی جهت می ده دیگه. ولی جالبه چه عاشق ته زمین باشی مثل یک مقنی چه عاشق دریا باشی مثل یک غواص و چه عاشق آسمون باشی آن بالا بالا ها  باید بدانی وقتی به آنجا می رسی نبضت تند تند می زند و نفس کشیدن برات سخته شاید این دلیلی است که حس رسیدن به معشوق برای عاشق آن مشابه است.تو رویای خودم هستم که بادی که تو چترم بلوکه شده باعث تکان شدید آن شد و من رو از حال خودم جدا کرد.کم کم دارم میام پایین و کوه و دشت و دریاو ساختمانها دارند خودشان را نشان می دهند انگار یکی یکی دارند به استقبال تو می آیند و طبق معمول این آدمها هستند که دیرتر از همه میایند و کوه ها زودتر از همه  درستش هم همین است چون هر کسی بزرگتره زودتر هم خودش را نشان می دهد.ولی آسمون چقدر از اینجا قشنگه و چقدر فرق می کنه با آنی که تلویزیون نشان می ده.اما تعجب هم نداره چون همیشه  چیزی که تلویزیون نشان می ده با واقعیت فرق می کنه .

باد داره شدیدتر می شه و این برای من که اولین بارم هست که چنین صحنه ایی را دارم تجربه می کنم می تونه خطر آور باشد.ولی اصلا برام مهم نیست چون دیگه می خواهم از هیچ چیزی نترسم و چرا بترسم وقتی می دونم آخرش هم به زمین می رسیم وتازه  وقتی از آسمون دوریم بقیه چیزها  خیلی مهم نیستند.

 

                               

 

احساس می کنم باد کار خودش را کرد و من دارم جایی فرود میام که با بقیه و جایی که از قبل تعیین شده است فرق می کندولی همین را باید به فال نیک گرفت چون همیشه باید کاری کرد که بقیه نمی کنند و حتی جایی فرود آمد که بقیه نمی آیند.زیر پام را نگاه می کنم تا چشم کار می کند سبز است و به نظر می رسد این چمن ها پذیرای من خواهند بود.آدم وقتی از آسمون پایین میاد دوست دارد جایی باشد که هیچ کس  نباشد تنهای تنها.خودم را آماده می کنم برای رسیدن به زمین و طبق معمول اولین قدم  سخت ترین و مشکل ترین قدم است و به نظر می رسد زمین ضربه سختی رابه تو وارد  کندشاید می خواهد بگه اینجا مثل آسمون نیست و شرایط اینجا فرق می کندمثل روز اول که پایت را تو پادگان می ذاری و همه می خواهند به یک طریقی به تو بگند اینجا با بیرون فرق می کند.

پام به زمین رسید و طبق پیش بینی خودم زمین به شدت به پاهام برخورد کردو چند متری را با چتر دویدم و بالاخره زمین خوردم .زمین مثل آسمون نیست موانع تو آن زیاده و بالاخره یکیشون سرراهت سبز می شه و سعی می کند تو را به زمین می زند.مثل زمانی که بچه بودیم همه می گفتند راه برو و حرکت کن وبدو اما وقتی می دویدیم  همه می خواستند نگهت دارند از پدر و مادر وغیره ...بعضی وقتها مهربانیها به ضرر آدم تموم می شود.

حالا رو زمین دراز کشیدم و ساکت و آرام و فقط لابلای این همه سبزی نغمه پرندگان و کمی دورتر شرشر آب است که به گوش می رسد.تا به زمین رسیدم پرنده های این اطراف همه به آسمون رفتند .نمی دونم شاید خواستند دل من را بسوزنند شاید هم آسمون به آنها گفته بود حالا نوبت آنهاست که بالا بیایند .چقدر خوب بود ما هم برای رسیدن به آسمون از خودش اجازه می گرفتیم نه زمین آن وقت مطمئنا برای رسیدن به آسمون اینقدر احتیاج به تمرینات سخت و هلی کوپتر و...نداشتیم.

به آسمون نگاه می کنم و خودمونیم آسمون هم لکه های سفید داردو یکدست یکدست نیست ولی برای من مهم نیست چون من عاشق آسمونم .من دوباره باید پرواز کنم تا به آسمون برسم اما دوست دارم برای رسیدن به آسمون از خودش اجازه بگیرم و خودش بگه من کی باید به آسمان برم نه اینکه از زمین و زمان رفتنم را بپرسم.کم کم باید وسایلم را جمع کنم و به پادگان برگردم.پادگان اگر چه جای سختی  برای من است ولی از آنجا من تونستم به آسمون برسم .انگار آدمها از جای راحت نمی تونند به هدفشون برسند.ادامه دارد....

 

                                   

 

    


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


ترسوها به بهشت نمی روند

 

چقدر با این جمله کانت موافقید که تمام بدبختی های بشر به خاطر دو چیز است ترس و تنبلی .شما را نمی دانم ولی خودم بسیار به آن باور دارم.ترس که متاسفانه در تمامی لایه های زندگی ما رخنه کرده است و راه پیشرفت را بر ما بسته است.به محض اینکه کلمه ترس را می شنویم به یاد ترس از بلندی یا ترس از حیوانات می رسیم.ولی ترس دارای زاوایای گوناگون و شاید هم بی نهایتی است.اگر خوب دقت کنیم شاید کانت پر بیراه نگفته باشد.اگرما در انجام خیلی از عملیات ریاضی به صورت ذهنی ناکارآمد هستیم نه بخاطر میزان هوش ما که بخاط ترس ما از انجام چنین عملی است چرا که فیثاغورث همه انسانها را باهوش می نامد و می گوید در صورتی که میزان هوش همه بی نهایت است حال اگر کسی کمی هوش بیشتری نسبت به بی نهایت داشته باشد قابل اهمیت است؟یا دکارت می گوید عقل و خرد در بین انسان ها از هر چیز دیگری بهتر تقسیم بندی شده است.این ترس متاسفانه از کودکی با ما همراه می شود.ترس در ما موجود ندارد  از کودکی به ما وارد می شود.فقط و فقط با ادبیات پدر و مادر و اطرافیان.ما نمی دانیم با گفتن جملاتی شبیه اینکه از تاریکی نترس یا از بلندی و تنهایی و...نترس ما نه ترس از این موارد را از کودکان دور که وارد کودکان خودمان می کنیم.به باور من عامل بسیاری از جدایی ها و طلاق ها هم ترس است.بر من خرده نمی گیرید که عامل بسیاری از عدم وصلت ها و مجرد ماندن تا سن پیری هم ترس است.ترس از مسوولیت و.... 

بزرگی می گوید :"سعی کنیددر زندگی آنچه را واقعا دوست دارید به دست آورید که در غیر اینصورت مجبورید آنچه را به دست می آورید دوست داشته باشید."دوست گرامی ما در این پرده گیتی که به باور بسیاری از دانشمندان هر روز بزرگ و بزرگتر می شود آزاد آزادیم برای بدست آوردن آنچه که می خواهیم منتها باید گشت و منتظر بود

مارک تواین ازدواج را قرا دادی می داند که در سرتاسر دنیا معتبر است.این حق ماست که با کسی قرار داد ببندیم که بند بند قرار داد را حائز باشد..من هم می گویم اگر چه بسیاری از ازدواج ها به منزل مقصود نمی رسد به خاطر ترس است چرا؟وقتی خواستگاری صورت می گیرد هر کدام از طرفین می ترسند که مبادا با رد کردن این مورد دیگر در پیدا کردن مورد مناسب تر عاجز باشند پس لاجرم موافقت می کنندامادریغا که این استدلال اشتباهی است برای ازدواج.

به یاد شاملوی عزیز که می گوید

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند تا چند

ورق خواهد خورد.

باید اطمینان داشت که روزی هم این جای خالی در زندگی شما به بهترین رنگ پر خواهد شد.

برای هر کاری باید تفکر کرد که ژان پل سارتر آن را جوهر نبوغ می داند ولی همه چیز تفکر نیست .نیچه فیلسوف قرن 19 می گوید:"تنها عنصر عقلانی در روی زمین عقل است و بس و اگر قرار بود همه چیز بر اساس عقل باشه دنیا خیلی قبل تر از اینها از بین رفته بود.".تار و پود بسیار از موارد در داری به جز عقل و منطق تنیده اند.آنتوان دوسنت اگزو پری نویسنده شاهزاده کوچولو می گوید:"زیبایی هیچ چیزی را به جز چشم دل نمی توان دید"

ما می بایست در طرز فکر و معیار هایی که برای خود ترسیم کرده ایم ثابت قدم باشیم و شک و ترس را از خاطر دور کنیم.باور کنید در این گیتی چیزی به نام حقیقت وجود ندارد تمام قرار داد هایی است که قبلا بسته شده است برای هر کسی دنیا به گونه ای ترسیم شده است.دکارت می گوید:"انسان هیچ چیزی را نباید به عنوان حقیقت قبول کند مگر آکه واقعا در نظر او حقیقت باشد.ما باید در جمع بندی تفکرا ت و معیارهای خود راسخ باشیم.

اگر کاری که می کنیم ارضاءمان نمی کند و باز هم در آن مشغولیم چه دلیلی می تواند داشته باشد غیر از اینکه ما می ترسیم با از دست دادن این کار دیگری پیدا  نکنیم.در این دنیا به قول بناپارت باید از یک چیز ترسد و آن ترس است.

در امور دینی نیز وقتی ترس از خدا در میان باشد و کلیه عبادتهای ما بر اساس ترس باشد بسیار اثرات آن متفاوت می باشد با زمانی که ما خداوند را بر اساس شکر و سپاسگزاری عبادت می کنیم.

امام حسین (ع) می فرمایند: گروهی خدا را از روی ميل و رغبت (به بهشت) عبادت می كنند كه اين عبادت تاجران است، و گروهی خدا را از روی ترس (از دوزخ) می پرستند و اين عبادت بندگان است و گروهی خدا را از روی شكر(و شايستگی پرستش) عبادت می كنند و اين عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است

ویلیام جیمز پدر روانشناسی نوین امریکا می گوید:"با تغییر افکار می شود دنیا را تغییر داد.".

باید ترس را از خود دور کنیم که در غیر اینصورت با ورود ترس جایی برای اعتماد به نفس و جسارت و در نهایت موفقیت باقی نمی ماند.

در انتها امید دارم به دنبال حقیقت بگردید که از نظر سنگا هر که به دنبال آن گشت به بزرگی و عظمت هم می رسد.در پایان از ایمان و جسارت یاد کنیم  و شاه بیت زندگی خود را  گستاخی و جسارت قرار دهیم که به قول شاملوی عزیز :

شعر رهایی است       نجات است و آزادی           تردیدی است که سرانجام به یقین می گراید. 


 

نوشته شده توسط کاوه ایران دوست در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting